برای مهگلم
سلام عزیزدلم
دختر قشنگم برای شما هم خیلی وقته ننوشتم گل عمه
جونم برات بگه 11 روزت بود که اولین بار رفتی خونه مامان مرجان
فکر کنم 18 روزنت بود که اولین بار رفتی خونه مامان اکرم
اخر همون هفته که می شد 24 روزت رفتی خونه مادرجون ربابه
روز 27 اسفند که 48 روزت بود اولین بار اومدی خونه خودم دورت بگردم الهی که خیلی هم بزرگ و شیرین شده بودی
خونه مامان مهین و مامان کوکب و نمی دونم باید از مامانت سوال کنم
دختر نازم حسابی عاشق این هستی که باهات حرف بزنن و مرکز توجه باشی
خصوصا بچه ها رو خیلی خوب دنبال میکردی همون موقع که اینجا بودی خیلی خوب با سر و چشمت هدیه رو دنبال می کردی
اون موقع تازه داشتی دستات را تکون می دادی اما مامان اکرم برام گفته حالا دیگه تصادفص می تونی اسباب بازی رو بگیری
عشق عمه خیلی بزرگ شدی
گاهی شبیه مامانی هستی گاهی بابایی
وقتی شیر می خوری یه صدای عجیب در میاری که مامان اکرم میگه به بابایی بردی
عمه فدا بشه مامانت تا جایی که بتونه عکس و فیلمات و برام می فرسته اما بازم جای خودت تو بغلم خالیه
اها راستی مامان اکرم میگه می تونی سر و گردنت رو از روی بالش بلند کنی به همین خاطر اگر مواظبت نباشن می خوری زمین
خوب دیگه عمه فدا بشه من فعلا چیزی یادم نیست
دوستت دارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


برای مهگلم
